... به گمان من، در کشوری که "شرکت" به معنای واقعی کلمه، پا نمی گیرد، بعید است بتوان دموکراسی، به معنای واقعی کلمه، بنا کرد...رفتارهای متناقض ما و بازتولید استبداد
احمد صداقت، روزنامه نیمنما
فرض کنیم چندنفر که اهداف مشترکی دارند، دور هم جمع میشوند و طبق یک قرارداد اجتماعیِ صریح یا ضمنی، گروهی را تشکیل میدهند. آنگاه به صورتی کاملا دموکراتیک، شایسته ترین فرد از میان خود را به ریاست انتخاب میکند. مدتی اعضای گروه، قرارداد اجتماعی را رعایت میکنند و کارها به خوبی و خوشی پیش میرود تا اینکه یک نفر از آنها تخلفی انجام میدهد.
در این مرحله برخی از اعضای گروه که از این تخلف با خبر شده اند، احساس ناراحتی میکنند. بخشی از نگرانی آنها مربوط به در خطر افتادن حیثیت و منافع جمعی است: تخلف آن فرد ممکن است به اعتبار گروه لطمه بزند یا دارایی های جمعی را به مخاطره بیندازد یا سرمایه های اجتماعی گروه، مخصوصا اعتماد افراد را مخدوش کند. بخش دیگری از نگرانی آنها مربوط به احساس اجحاف و ناکامیِ شخصی است: فرد با خود میگوید که چرا دیگری قواعد جمعی را زیرپا میگذارد و سوء استفاده میکند ولی من نکنم؟
آنها ممکن است مدتی سکوت کنند و با خود کلنجار بروند ولی در نهایت تصمیم میگیرند اقدامی انجام بدهند. اما این اقدام چیست؟ دقیقا در این مرحله است که یکی از مهمترین و کلیدی ترین ویژگی های فرهنگی مردم ایران آشکار میشود. آنها وارد یک بازی دوگانه میشوند. از یک سو مخفیانه، رئیس گروه را از مساله باخبر میکنند و در پشت پرده او را تحت فشار قرار میدهند که فرد خاطی را تنبیه کند. اما در عین حال سطح روابط خود را با فرد خاطی حفظ میکنند و نه تنها از رفتار او در مقابل خودش انتقاد نمیکنند، بلکه حتی ممکن است او را به سبب قانون شکنی هایش، با لبخندی یا گفتار همدلانه ای تشویق کنند.
- راننده تاکسی برای اینکه زودتر به مقصد برسد تخلفی انجام میدهد و رو به شما میگوید "حال کردی؟" شما با لبخندی او را تایید میکنید در حالی که میدانید این کار خلاف است و انتظار دارید ماموران حکومت با چنین قانون شکنی هایی مقابله کند.
- دوست شما با افتخار از تخلفاتی که کرده برایتان تعریف میکند، از کاری که "پیچانده" یا از وظیفه ای که "دو در کرده"، یا از کارمندی که "دمش را دیده"، خلاصه از "زیرآبی هایی که رفته" و "تیزبازی هایی که درآورده". شما با رفتار و گفتار خود او را تشویق و تایید میکنید در صورتی که میدانید این کارها خلاف است و شیرازه جامعه ای را که در آن زندگی میکنید فرومیپاشاند. میدانید اسم دیگر این کارها "حق کشی" است و از همه مهمتر اینکه حس میکنید خود شما در بسیاری از اوقات قربانی این رفتارهای دیگران بوده اید و همواره فکر میکرده اید که حکومت باید با چنین تخلفاتی برخورد قاطع بکند. این رویکرد شما، مشروعیتِ رفتارهایی را به حکومت میدهد که به تدریج به بازتولید استبداد میانجامد.
پرسش اینجاست که چرا این رفتارهای دو گانه در ایران شایع است؟ از یک سو، متخلفان با طمطراق و افتخار از قانونشکنی ها و "زرنگ بازی" های خود تعریف میکنند و مورد تایید اطرافیانشان قرار میگیرند و از سوی دیگر همان اطرافیان، بزرگ ترین مشکل و نارضایتی زندگی خود را همین قانونشکنی ها و حق کشی ها میدانند. چرا این اطرافیان، خودشان مستقیما فرد متخلف را مورد نکوهش قرار نمیدهند؟
چرا مردم حاضر نیستند برای دفاع از قرار داد اجتماعی، روابط شخصی خود را به مخاطره بیندازند؟ آنها به طور روزمره، هزینه های بسیار سنگینی بابت بیتوجهی به قرارداد اجتماعی میپردازند و بلکه همه زندگیشان در آشفتهبازار قانونشکنی و فساد از دست رفته است، با اینحال، هنگامی که در مواجههی عملی با متخلف قرار میگیرند، حاضر به پرداخت هزینه نیستند. حال آنکه این، دقیق ترین هزینهای است که برای استقرار قانون و ایفاد حق میتوانند بپردازند. مردمی که برای تحقق عدالت و قانون، جانشان را در مقابل نیروهای نظامی حکومت به مخاطره میاندازند، چرا حاضر نیستند در مواجههی مستقیم با دوست فاسد خود، هزینه ای بپردازند؟
این پرسش میتواند پاسخ های متعددی داشته باشد که شرح آنها در ظرف این مقاله نمی گنجد. برای نمونه یکی از پاسخ های احتمالی را میتواند در ارزش بنیادین «اتحاد» در میان ایرانیان جستجو کرد. یک فرضیه این است که در ایران به دلایل تاریخی، کمبود منابع آب و حمله قبایل اطراف، تنها فرهنگهایی از تنازع بقا جان سالم به در برده اند که اتحاد در آنها ارزشی محوری بوده است. در نتیجه کسانی که امروز در ایران زندگی میکنند، به صورتی نسبتا ناخودآگاه و غریزی، از هر رفتاری که ایجاد اختلافنظر کند دوری میجویند و به نحوی تکاملی (فرگشتی)، آموخته اند که مخالفت با اطرافیان و دوستانشان میتواند هزینه بسیار سنگینی برای آنها داشته باشد. اگر از آنها بپرسید که این هزینه چیست و چه دلایلی برای رفتارشان دارند، ممکن است نتوانند جواب مشخصی بدهند و اغلب توجیهاتی بیاورند نظیر اینکه "انتقاد بی اثر است" و "ارزشش را ندارد" و ... زیرا رفتار آنها در پرهیز از اختلاف نظر و انتقاد فردی، تا حدود زیادی به صورت ناخودآگاه صورت میگیرد.
حال بیایید به روی دیگر سکه بپردازیم. هنگامی که اعضای گروه، به جای سرزنش متخلف، در برابر او سکوت میکنند و در عوض، رئیس گروه را مسوول پرداخت همه هزینه ها میدانند، گونه ای دیگر از احساس اجحاف بروز میکند: رئیس گروه از خود میپرسد چرا من باید خود را فدای دیگران کنم؟ آن هم دیگرانی که خودشان حاضر به پرداخت کوچکترین هزینه ای نیستند و هر روز با فرد متخلف همدلی و خوش و بش میکنند.
به عبارت دیگر، رئیس گروه در موقعیتی بسیار فسادانگیز قرار میگیرد. از یک سو خواست عمومیِ گروه برای مقابله با قانونشکنان، به او مشروعیت اعمال اقتدار شدید میدهد و از سوی دیگر او احساس میکند که مورد خیانت افراد گروه قرار گرفته است و به تنهایی، مسوول پرداخت همه هزینه ها شده است. درست مثل آنکه افراد یک محله، یک نفر را به پاسبانی انتخاب کنند، تفنگی به دستش بدهند و بگویند "چاقوکشان محله را تنبیه کن". در حالی که خودشان با آن لات ها رفاقت دارند و اگر بلایی بر سر آن پاسبان بیاید هیچ دلیلی وجود ندارد که اهل محل به حمایت از وی برخیزند. اینکه پاسبان با چاقوکش های محل چه خواهد کرد، چندان تفاوتی در نتیجه ایجاد نمی کند،1 زیرا دیر یا زود، داستان ما، به ماجرای پاسبانی تبدیل خواهد شد که تفنگی به دست دارد و در مقابل مردمی قرار دارد که احساس میکند به او خیانت کرده اند.
خلاصه داستان آن است که در فرهنگ ایران، حجم نامتعارفی از «تعارف»، «تملق» و «دو رویی» وجود دارد. این صفات در هماهنگی ارگانیک با یکدیگر هستند و سیستمی را میسازند که از دل آن استبداد میروید.
______________________________________
1- گاهی اوقات پاسبان، لاتها را از پای در می آورد و آنگاه بساط دیکتاتوریاش را می چیند، مثل رضاشاه. گاهی اوقات هم با آنها، همدست می شود و یک دیکتاتوری سرشار از فساد ایجاد می کند، مثل حاکمان بعد از رضاشاه یا برخی از شاهان قاجار. در مدل های کوچکتر از حکومت هم، موارد مشابه فراوانی را می توان یافت. برای مثال به نمونه هایی فکر کنید که عده ای با هم شریک شده اند و کسب و کاری را راه انداخته اند و در نهایت شراکت به هم خورده است یا یکی از شرکا، کسب و کار را تصاحب کرده است. به گمان من، در کشوری که "شرکت" به معنای واقعی کلمه، پا نمی گیرد، بعید است بتوان دموکراسی، به معنای واقعی کلمه، بنا کرد.
در این مرحله برخی از اعضای گروه که از این تخلف با خبر شده اند، احساس ناراحتی میکنند. بخشی از نگرانی آنها مربوط به در خطر افتادن حیثیت و منافع جمعی است: تخلف آن فرد ممکن است به اعتبار گروه لطمه بزند یا دارایی های جمعی را به مخاطره بیندازد یا سرمایه های اجتماعی گروه، مخصوصا اعتماد افراد را مخدوش کند. بخش دیگری از نگرانی آنها مربوط به احساس اجحاف و ناکامیِ شخصی است: فرد با خود میگوید که چرا دیگری قواعد جمعی را زیرپا میگذارد و سوء استفاده میکند ولی من نکنم؟
آنها ممکن است مدتی سکوت کنند و با خود کلنجار بروند ولی در نهایت تصمیم میگیرند اقدامی انجام بدهند. اما این اقدام چیست؟ دقیقا در این مرحله است که یکی از مهمترین و کلیدی ترین ویژگی های فرهنگی مردم ایران آشکار میشود. آنها وارد یک بازی دوگانه میشوند. از یک سو مخفیانه، رئیس گروه را از مساله باخبر میکنند و در پشت پرده او را تحت فشار قرار میدهند که فرد خاطی را تنبیه کند. اما در عین حال سطح روابط خود را با فرد خاطی حفظ میکنند و نه تنها از رفتار او در مقابل خودش انتقاد نمیکنند، بلکه حتی ممکن است او را به سبب قانون شکنی هایش، با لبخندی یا گفتار همدلانه ای تشویق کنند.
- راننده تاکسی برای اینکه زودتر به مقصد برسد تخلفی انجام میدهد و رو به شما میگوید "حال کردی؟" شما با لبخندی او را تایید میکنید در حالی که میدانید این کار خلاف است و انتظار دارید ماموران حکومت با چنین قانون شکنی هایی مقابله کند.
- دوست شما با افتخار از تخلفاتی که کرده برایتان تعریف میکند، از کاری که "پیچانده" یا از وظیفه ای که "دو در کرده"، یا از کارمندی که "دمش را دیده"، خلاصه از "زیرآبی هایی که رفته" و "تیزبازی هایی که درآورده". شما با رفتار و گفتار خود او را تشویق و تایید میکنید در صورتی که میدانید این کارها خلاف است و شیرازه جامعه ای را که در آن زندگی میکنید فرومیپاشاند. میدانید اسم دیگر این کارها "حق کشی" است و از همه مهمتر اینکه حس میکنید خود شما در بسیاری از اوقات قربانی این رفتارهای دیگران بوده اید و همواره فکر میکرده اید که حکومت باید با چنین تخلفاتی برخورد قاطع بکند. این رویکرد شما، مشروعیتِ رفتارهایی را به حکومت میدهد که به تدریج به بازتولید استبداد میانجامد.
پرسش اینجاست که چرا این رفتارهای دو گانه در ایران شایع است؟ از یک سو، متخلفان با طمطراق و افتخار از قانونشکنی ها و "زرنگ بازی" های خود تعریف میکنند و مورد تایید اطرافیانشان قرار میگیرند و از سوی دیگر همان اطرافیان، بزرگ ترین مشکل و نارضایتی زندگی خود را همین قانونشکنی ها و حق کشی ها میدانند. چرا این اطرافیان، خودشان مستقیما فرد متخلف را مورد نکوهش قرار نمیدهند؟
چرا مردم حاضر نیستند برای دفاع از قرار داد اجتماعی، روابط شخصی خود را به مخاطره بیندازند؟ آنها به طور روزمره، هزینه های بسیار سنگینی بابت بیتوجهی به قرارداد اجتماعی میپردازند و بلکه همه زندگیشان در آشفتهبازار قانونشکنی و فساد از دست رفته است، با اینحال، هنگامی که در مواجههی عملی با متخلف قرار میگیرند، حاضر به پرداخت هزینه نیستند. حال آنکه این، دقیق ترین هزینهای است که برای استقرار قانون و ایفاد حق میتوانند بپردازند. مردمی که برای تحقق عدالت و قانون، جانشان را در مقابل نیروهای نظامی حکومت به مخاطره میاندازند، چرا حاضر نیستند در مواجههی مستقیم با دوست فاسد خود، هزینه ای بپردازند؟
این پرسش میتواند پاسخ های متعددی داشته باشد که شرح آنها در ظرف این مقاله نمی گنجد. برای نمونه یکی از پاسخ های احتمالی را میتواند در ارزش بنیادین «اتحاد» در میان ایرانیان جستجو کرد. یک فرضیه این است که در ایران به دلایل تاریخی، کمبود منابع آب و حمله قبایل اطراف، تنها فرهنگهایی از تنازع بقا جان سالم به در برده اند که اتحاد در آنها ارزشی محوری بوده است. در نتیجه کسانی که امروز در ایران زندگی میکنند، به صورتی نسبتا ناخودآگاه و غریزی، از هر رفتاری که ایجاد اختلافنظر کند دوری میجویند و به نحوی تکاملی (فرگشتی)، آموخته اند که مخالفت با اطرافیان و دوستانشان میتواند هزینه بسیار سنگینی برای آنها داشته باشد. اگر از آنها بپرسید که این هزینه چیست و چه دلایلی برای رفتارشان دارند، ممکن است نتوانند جواب مشخصی بدهند و اغلب توجیهاتی بیاورند نظیر اینکه "انتقاد بی اثر است" و "ارزشش را ندارد" و ... زیرا رفتار آنها در پرهیز از اختلاف نظر و انتقاد فردی، تا حدود زیادی به صورت ناخودآگاه صورت میگیرد.
حال بیایید به روی دیگر سکه بپردازیم. هنگامی که اعضای گروه، به جای سرزنش متخلف، در برابر او سکوت میکنند و در عوض، رئیس گروه را مسوول پرداخت همه هزینه ها میدانند، گونه ای دیگر از احساس اجحاف بروز میکند: رئیس گروه از خود میپرسد چرا من باید خود را فدای دیگران کنم؟ آن هم دیگرانی که خودشان حاضر به پرداخت کوچکترین هزینه ای نیستند و هر روز با فرد متخلف همدلی و خوش و بش میکنند.
به عبارت دیگر، رئیس گروه در موقعیتی بسیار فسادانگیز قرار میگیرد. از یک سو خواست عمومیِ گروه برای مقابله با قانونشکنان، به او مشروعیت اعمال اقتدار شدید میدهد و از سوی دیگر او احساس میکند که مورد خیانت افراد گروه قرار گرفته است و به تنهایی، مسوول پرداخت همه هزینه ها شده است. درست مثل آنکه افراد یک محله، یک نفر را به پاسبانی انتخاب کنند، تفنگی به دستش بدهند و بگویند "چاقوکشان محله را تنبیه کن". در حالی که خودشان با آن لات ها رفاقت دارند و اگر بلایی بر سر آن پاسبان بیاید هیچ دلیلی وجود ندارد که اهل محل به حمایت از وی برخیزند. اینکه پاسبان با چاقوکش های محل چه خواهد کرد، چندان تفاوتی در نتیجه ایجاد نمی کند،1 زیرا دیر یا زود، داستان ما، به ماجرای پاسبانی تبدیل خواهد شد که تفنگی به دست دارد و در مقابل مردمی قرار دارد که احساس میکند به او خیانت کرده اند.
خلاصه داستان آن است که در فرهنگ ایران، حجم نامتعارفی از «تعارف»، «تملق» و «دو رویی» وجود دارد. این صفات در هماهنگی ارگانیک با یکدیگر هستند و سیستمی را میسازند که از دل آن استبداد میروید.
______________________________________
1- گاهی اوقات پاسبان، لاتها را از پای در می آورد و آنگاه بساط دیکتاتوریاش را می چیند، مثل رضاشاه. گاهی اوقات هم با آنها، همدست می شود و یک دیکتاتوری سرشار از فساد ایجاد می کند، مثل حاکمان بعد از رضاشاه یا برخی از شاهان قاجار. در مدل های کوچکتر از حکومت هم، موارد مشابه فراوانی را می توان یافت. برای مثال به نمونه هایی فکر کنید که عده ای با هم شریک شده اند و کسب و کاری را راه انداخته اند و در نهایت شراکت به هم خورده است یا یکی از شرکا، کسب و کار را تصاحب کرده است. به گمان من، در کشوری که "شرکت" به معنای واقعی کلمه، پا نمی گیرد، بعید است بتوان دموکراسی، به معنای واقعی کلمه، بنا کرد.
فرض کنیم چندنفر که اهداف مشترکی دارند، دور هم جمع میشوند و طبق
یک قرارداد اجتماعیِ صریح یا ضمنی، گروهی را تشکیل میدهند. آنگاه به
صورتی کاملا دموکراتیک، شایسته ترین فرد از میان خود را به ریاست انتخاب
میکند. مدتی اعضای گروه، قرارداد اجتماعی را رعایت میکنند و کارها به
خوبی و خوشی پیش میرود تا اینکه یک نفر از آنها تخلفی انجام میدهد.
در این مرحله برخی از اعضای گروه که از این تخلف با خبر شده اند، احساس
ناراحتی میکنند. بخشی از نگرانی آنها مربوط به در خطر افتادن حیثیت و
منافع جمعی است: تخلف آن فرد ممکن است به اعتبار گروه لطمه بزند یا
دارایی های جمعی را به مخاطره بیندازد یا سرمایه های اجتماعی گروه،
مخصوصا اعتماد افراد را مخدوش کند. بخش دیگری از نگرانی آنها مربوط به
احساس اجحاف و ناکامیِ شخصی است: فرد با خود میگوید که چرا دیگری
قواعد جمعی را زیرپا میگذارد و سوء استفاده میکند ولی من نکنم؟
آنها ممکن است مدتی سکوت کنند و با خود کلنجار بروند ولی در نهایت
تصمیم میگیرند اقدامی انجام بدهند. اما این اقدام چیست؟ دقیقا در این
مرحله است که یکی از مهمترین و کلیدی ترین ویژگی های فرهنگی مردم
ایران آشکار میشود. آنها وارد یک بازی دوگانه میشوند. از یک سو مخفیانه،
رئیس گروه را از مساله باخبر میکنند و در پشت پرده او را تحت فشار قرار
میدهند که فرد خاطی را تنبیه کند. اما در عین حال سطح روابط خود را با فرد
خاطی حفظ میکنند و نه تنها از رفتار او در مقابل خودش انتقاد نمیکنند،
بلکه حتی ممکن است او را به سبب قانون شکنی هایش، با لبخندی یا گفتار
همدلانه ای تشویق کنند.
- راننده تاکسی برای اینکه زودتر به مقصد برسد تخلفی انجام میدهد و رو به
شما میگوید "حال کردی؟" شما با لبخندی او را تایید میکنید در حالی که
میدانید این کار خلاف است و انتظار دارید ماموران حکومت با چنین قانون
شکنی هایی مقابله کند.
- دوست شما با افتخار از تخلفاتی که کرده برایتان تعریف میکند، از کاری که
"پیچانده" یا از وظیفه ای که "دو در کرده"، یا از کارمندی که "دمش را دیده"،
خلاصه از "زیرآبی هایی که رفته" و "تیزبازی هایی که درآورده". شما با رفتار و
گفتار خود او را تشویق و تایید میکنید در صورتی که میدانید این کارها خلاف
است و شیزاره جامعه ای را که در آن زندگی میکنید فرومیپاشاند. میدانید
اسم دیگر این کارها "حق کشی" است و از همه مهمتر اینکه حس میکنید
خود شما در بسیاری از اوقات قربانی این رفتارهای دیگران بوده اید و همواره
فکر میکرده اید که حکومت باید با چینی تخلفاتی برخورد قاطع بکند. این
شما، مشروعیت رفتارهایی را به حکومت میدهد که به تدریج به بازتولید
استبداد میانجامد.
پرسش اینجاست که چرا این رفتارهای دو گانه در ایران شایع است؟ از یک
سو، متخلفان با طمطراق و افتخار از قانونشکنی ها و "زرنگ بازی" های خود
تعریف میکنند و مورد تایید اطرافیانشان قرار میگیرند و از سوی دیگر همان
اطرافیان، بزرگ ترین مشکل و نارضایتی زندگی خود را همین قانونشکنی ها و
حق کشی ها میدانند. چرا این اطرافیان، خودشان مستقیما فرد متخلف را
مورد نکوهش قرار نمیدهند؟
چرا مردم حاضر نیستند برای دفاع از قرار داد اجتماعی، روابط شخصی خود را
به مخاطره بیندازند؟ آنها به طور روزمره هزینه های بسیار سنگینی بابت بی
توجهی به قرارداد اجتماعی میپردازند و بلکه همه زندگی شان در آشفته
بازار قانون شکنی و فساد از دست رفته است، با اینحال هنگامی که در
مواجهه عملی با متخلف قرار میگیرند، حاضر به پرداخت هزینه نیستند. حال
آنکه این، دقیق ترین هزینه ای است که برای استقرار قانون و ایفاد حق
میتوانند بپردازند.مردمی برای تحقق عدالت و قانون، در مقابل نیروهای
نظامی حکومت، جانشان را به مخاطره میاندازند، چرا حاضر نیستند در
مواجهه مستقیم با دوست فاسد خود، هزینه ای بپردازند؟
این پرسش میتواند پاسخ های متعددی داشته باشد که شرح آنها در ظرف
این مقاله نمی گنجد. برای نمونه یکی از پاسخ های احتمالی را میتواند در
ارزش بنیادین «اتحاد» در میان ایرانیان جستجو کرد. یک فرضیه این است که در
ایران به دلایل تاریخی، کمبود منابع آب و حمله قبایل اطراف، تنها فرهنگهایی
از تنازع بقا جان سالم به در برده اند که اتحاد در آنها ارزشی محوری بوده
است. در نتیجه کسانی که امروز در ایران زندگی میکنند، به صورتی نسبتا
ناخودآگاه و غریزی، از هر رفتاری که ایجاد اختلاف نظر کند دوری میجویند و
به نحوی تکاملی (فرگشتی)، آموخته اند که مخالفت با اطرافیان و
دوستانشان میتواند هزینه بسیار سنگینی برای آنها داشته باشد. اگر از آنها
بپرسید که این هزینه چیست و چه دلایلی برای رفتارشان دارند، ممکن است
نتوانند جواب مشخصی بدهند و اغلب توجیهاتی بیاورند نظیر اینکه "انتقاد بی
اثر است" و "ارزشش را ندارد" و ... زیرا رفتار آنها در پرهیز از اختلاف نظر و
انتقاد فردی، تا حدود زیادی به صورت ناخودآگاه صورت میگیرد.
حال بیایید به روی دیگر سکه بپردازیم. هنگامی که اعضای گروه، به جای
سرزنش متخلف، در برابر او سکوت میکنند و در عوض، رئیس گروه را مسوول
پرداخت همه هزینه ها میدانند، گونه ای دیگر از احساس اجحاف بروز
میکند. رئیس گروه از خود میپرسد چرا من باید خود را فدای دیگران کنم؟
آن هم دیگرانی که خودشان حاضر به پرداخت کوچکترین هزینه ای نیستند و
هر روز با فرد متخلف همدلی و خوش و بش میکنند.
به عبارت دیگر، رئیس گروه در موقعیتی بسیار فسادانگیز قرار میگیرد. از یک
سو خواست عمومیِ گروه برای مقابله با قانونشکنان، به او مشروعیت اعمال
اقتدار شدید میدهد و از سوی دیگر او احساس میکند که مورد خیانت افراد
گروه قرار گرفته است و به تنهایی مسوول پرداخت همه هزینه ها شده
است. درست مثل آنکه افراد یک محله، یک نفر را به پاسبانی انتخاب کنند،
تفنگی به دستش بدهند و بگویند چاقوکش محله را تنبیه کن. در حالی که
خودشان با آن لات ها رفاقت دارند و اگر بلایی بر سر آن پاسبان بیاید هیچ
دلیلی وجود ندارد که اهل محل به حمایت از وی برخیزند. اینکه پاسبان با
چاقوکش های محل چه خواهد کرد، چندان تفاوتی در نتیجه ایجاد نمی کند،
زیرا دیر یا زود، داستان ما، به ماجرای پاسبانی تبدیل خواهد شد که تفنگی به
دست دارد و در مقابل مردمی قرار دارد که احساس میکند به او خیانت کرده
اند.
خلاصه داستان آن است که در فرهنگ ایران، حجم نامتعارفی از «تعارف»، «
تملق» و «دو رویی» وجود دارد. این صفات در هماهنگی ارگانیک با یکدیگر
هستند و سیستمی را میسازند که از دل آن استبداد میروید.
- گاهی اوقات پاسبان، لاتها را از پای در می آورد و آنگاه بساط دیکتاتوریاش
را می چیند، مثل رضاشاه. گاهی اوقات هم با آنها، همدست می شود و یک
دیکتاتوری سرشار از فساد ایجاد می کند، مثل حاکمان بعد از رضاشاه یا
برخی از شاهان قاجار. در مدل های کوچکتر از حکومت هم، موارد مشابه
فراوانی را می توان یافت. برای مثال به نمونه هایی فکر کنید که عده ای با
هم شریک شده اند و کسب و کاری را راه انداخته اند و در نهایت شراکت به
هم خورده است یا یکی از شرکا، کسب و کار را تصاحب کرده است. یه گمان
من، در کشوری که "شرکت" به معنای واقعی کلمه، پا نمی گیرد، بعید است
بتوان دموکراسی، به معنای واقعی کلمه، بنا کرد.
نظر ها (20)
-
|2010-02-11 01:16:52 احمدmazdad mehrad نوشت:من این مقالهای شما رو خیلی دوست دارم. فکر میکنم الان دیگه جمعی روشنفکریه ایران کاملا به این نکته وقف شده باشه که ما در بتنمون دیکتاتورهی تمام عاری هستیم و افعالمون دیکتاتوری رو نهادینه میکنه.ای کاش کسی پیدا بشه با یک بقچه از راهکارهای اجرائ برای پیاده سازی این اصلاحات فرهنگی. گفتم اصلاحات فرهنگی. به نظر من مشکله ایران دقیقا همین بی فرهنگیها و نهادینه نشدن فرهنگ درسته. حالا به نظر شما جمعی روشنفکریه منزوی و بهتر بگم به انزوا کشوند شدهٔ ایران که رسانه و ابزار فرهنگ سازی یا بهتر بگم ترویج فرهنگی نداره چی کار باید بکنه برای شنسوندن فرهنگ درست و جا انداختن رفتارها و هنجارهی فرهنگی. رسانه و ابزارهای ترویج در دست کسانی است که خود مروج هرج آاو مرج های اینچنینی اند. چه باید کرد؟ به نظر من اولین گام در جهت حرکت به سمت دمکراسی فرهنگ سازی؟ ولی سوال اسیسی اینجاست چه گونه و با چه ابزاری؟
ببخشید فینگلیش نوشتم. لپ تاپم حروف فارسی نداره و اگه میخواستم با قلتهیی که تایپ میکردم این کامنت رو بفرستم خیلی غیر قابل خودان تر میشد
برای شفاف تر شدن بحث باید توضیحی بدهم. دو جور می شود به مساله استبداد نگاه کرد:
1- رویکرد محتوایی: در هر یک از ما عناصری وجود دارد که بالقوه یک دیکتاتور از ما می سازد. مثلا نفرت از انتقاد
2- رویکرد فرایندی: در فرهنگ ما فرایندها و مکانیزمهایی وجود دارد که هر فردی ( حتی غیر مستبدترین فرد ) را به یک دیکتاتور تبدیل می کند. مثل همین مکانیزم دورویی و کار را به قهرمان واگذار کردن.
من در این یادداشت به رویکرد فرایندی توجه داشتم. البته مخالف رویکرد محتوایی نیستم و در یادداشتهای قبلی (مثلا یادداشت "شاید استبداد واقعا در ژنوم ما باشد") به نگاه محتوایی پرداخته ام.
درباره اینکه چه راه حلی برای فرهنگسازی داریم، نباید از خود حکومت به عنوان یک راه حل غافل شد. یعنی رابطه مردم و حکومت یک رابطه دو طرفه است که هر یک می تواند در بهتر یا بدتر شدن دیگری تاثیر بگذارد. یک ضرب المثل عربی می گوید مردم به امرایشان بیش از پدرانشان شباهت دارند. به هر حال اصلاح حکومت در اصلاح مردم بی اثر نیست.
اما مستقیما هم می شود کار فرهنگی کرد. مثلا همین که درباره آسیب شناسی های فرهنگی مقاله بنویسیم و اطرافیانمان را نسبت به این رفتارهای ناشایست آگاه کنیم.
مثلا من اخیرا دیده ام که جوک قومیتی کمتر از گذشته طرح می شود. شاید یک دلیلش این بحثهایی باشد که اخیرا درباره توهین به ترک ها و ناراحتی آنها درگرفته است. یعنی اگر رفتارهای ناآگاهانه، آگاهانه شوند قابل کنترلتر خواهند بود.
اما
-
واقعا تحلیل خوبی بود. اما به قول معروف درد را گفتی ، درمان را هم بگو. من هم معتقدم جامعه ما از ضعف شدید فرهنگی رنج میبره ، متاسفانه قسمت بدش اینه که عامه مردم توی جهل مرکب هستند. و چیزی بالاتر از آن حتی. و فکر میکنم که همه این بی فرهنگی ها از دین میاد. فکر می کنم (برای اینکه به دوستان مسلمون برنخوره) حداقل اسلامی که در ایران ترویج داره (اسلامی که مردم ایران بهش اعتقاد دارن) به دلیل بزرگ کردن بیش از حد بعضی از خطاهای کوچک و کوچک کردن و قابل بخشش کردن بعضی خطاهای بسیار بسیار بزرگ مسبب این بی فرهنگی شده. شما چی فکر می کنید؟ راستی حالا چه باید کرد؟
-
|2010-02-11 01:22:15 احمدبله من هم نقش دین را خیلی پررنگ می دانم. فرهنگ و دین از نظر من در تعامل با هم شکل می گیرند. مشخصا فکر می کنم که دین، چیزی جز تئوریزه کردن فرهنگ موجود نیست و این تئوری خودش به تقویت آن فرهنگ منجر می شود. در حال نوشتن مقاله ای درباره این مساله هستم در آنجا توضیح خواهم داد.
درباره اینکه چه باید کرد در پاسخ کامنت اول (آقای مهرداد) توضیح دادم. یکی از کارها همین است که درباره این صفات بد حرف بزنیم تا از حالت ناخودآگاه خارج شوند. تنها بعد از این مرحله است که می توان آنها را کنترل کرد. بخشی دیگر از داستان مربوط به تربیت نسلهای آینده می شود و بخشی نیز مربوط به بیعدالتی های ساختاری در جامعه است که انسانها را برای تنازع بقا مجبور به زیرپاگذاشتن اخلاق می کند و به قانونشکنی وجهه مشروع می دهد.
-
|2010-02-09 22:24:24 babak - قانوندر این سرزمین سالهای بسیار زیادی قدرتمندان برای پیشبرد مقاصد خود ابتدا با زر و پول عملکرده اند وقتی جواب نگرفته اند با زور و اگر جواب نگرفته اند قانون هایی که از قبل بوده را بازتعریف کرده اند یا قانون جدید گذاشته اند و به پیشبرد مقاصد و سرکوب مردم پرداخته اند نمونه آن بعد از انتخابات اخیر که بعد از انکه از زر و زور جواب نگرفته اند با شعار قانون گرایی به مبارزه با مردم پرداختند وقتی مردم قانون و قانون گذار و مجری قانون را حامی خود ندانند و قانون را تنها ابزاری برای سرکوب خود ببینند شروع به قانون گریزی و قانون شکنی می کنند و هر کجا این قانون شکنی کم هزینه تر و با ناهنجاریهای کمتری باشد نمود بیشتری می یابد نمونه آن قوانین راهنمایی رانندگی هست که هزینه کمی دارد.
مطمئن هستم با یک آمار می توان نشان داد که تخلفات رانندگی بعد از حوادث انتخابات اخیر بیشتر شده اند.
-
|2010-02-11 01:27:32 احمد - پاسخ به جناب بابکبله. قبلا هم در این باره در مقاله دیگری بحث کردیم که در کشوری که صدها سال فضای مبارزه حاکم بوده، نافرمانی مدنی از حالت استثنا به قاعده تبدیل شده است و حالتی افتخارآمیز به خود گرفته است. با این حال بعضی از تخلفات آنقدر وقیحانه هستند که در هیچ فضایی مشروعیت نمی توانند داشته باشند. مثلا وقتی یک نفر درباره دزدی از دوستش لفظ "دو در کردن" را به کار می برد و مورد تایید اطرافیانش قرار می گیرد نمی توان توجیهی برای این رفتار پیدا کرد. یعنی واقعا همه خلاف ها در سطح مبارزه با حکومت نیست. بسیاری از آنها در امور اخلاقی و فردی است و حتی در این مسایل هم اطرافیان سکوت می کنند.
-
|2010-02-09 23:25:50 Baharehبه نظر من یه دلیل دیگه هم این میتونه باشه که تو فرهنگ ما منفعت فرد و خانواده همیشه به منفعت جامعه ارجحیت داشته. نمیدونم دلیلش چیه ولی نگاهی که تو بعضی جوامع غربی وجود داره، اینکه خودشونه جزئی از جامعه میدونن تو فرهنگ ما دیده نمیشه.
-
|2010-02-11 01:31:51 احمد - پاسخ به جناب بهارهتا آنجا که من میدانم در غرب هم فرد منافع خودش را بر منافع جامعه ارجح می داند. ولی قانون طوری تعریف شده است که اجازه نمی دهد افراد هر خیانتی را به جامعه بکنند و افراد یکدیگر را ملزم به اجرای قانون می دانند.
مشکل کشور ما در این است که افراد دست کم در ظاهر، کسانی را که این قرارداد اجتماعی را نقض می کنند سرزنش نمی کنند بلکه عموما تایید هم می کنند.
-
|2010-02-10 00:25:25 aliاز مقالهی خوب شما بسیار ممنونم. واقعا ما به عنوان یک جامعه به اینطور تحلیلها نیاز داریم. ما قبل از هر کاری باید به یک نو خودشناسی اجتمایی برسیم تا بتونیم بهتر مشکلات فرهنگی خودمون رو حل کنیم.
-
|2010-02-10 20:51:50 رويا - re:احمد نوشت:پرسش اینجاست که چرا این رفتارهای دو گانه در ایران شایع است؟ از یک سو، متخلفان با طمطراق و افتخار از قانونشکنی ها و "زرنگ بازی" های خود تعریف میکنند و مورد تایید اطرافیانشان قرار میگیرند و از سوی دیگر همان اطرافیان، بزرگ ترین مشکل و نارضایتی زندگی خود را همین قانونشکنی ها و حق کشی ها میدانند. چرا این اطرافیان، خودشان مستقیما فرد متخلف را مورد نکوهش قرار نمیدهند
چون واقعن بي فايده است. تجربه هاي عيني در همين جامعه مويد اينه كه نه تنها اينطور هزينه كردن بي فايده است بلكه جمعيت اطراف و ناظر چنين قانون شكني هايي هم بيشتر از اينكه طرفدار مورد نكوهش واقع شدن فرد خاطي باشن ترجيح مي دن همه چيز ارام و در ارامش (حتي صوري و ظاهري) باشه و شاهد بروز چنين برخوردهايي و احساس ناامني ِ حاصل اون نباشند.
در واقع اگر فردي به اين سطح از تصميم هم برسه از طرف همان گروه ناظر خطا و جامعه ي شاهد مورد توبيخ مستقيم يا غير مستقيم قرار مي گيرد.
مثلن اگر كسي در تاكسي به راننده ي خاطي تذكر داد و راننده هم از خودش دفاع كرد و شروع كرد به داد و بي داد، ساير سرنشينان با چشم غره يا سقلمه سعي در به سكوت فراخواندن فرد تذكر دهنده مي كنند و خواستار ارامش ظاهري و مضر توام با ارامش هستند تا قانونمداري ناشي از بحث و جر و يا حتي تذكر ساده.
من تصور مي كنم ظرفيت ما مردم ايراني هنوز به اون حد نرسيده كه با انتقاد برخورد مناسب و معقول داشته باشيم و سريع در مقابل هر گونه انتقاد بجا يا بيجا به جاي تفكر و بازنگري در اعمالمون شمشير رو از رو مي بنديم و يا علي ... جنگي و دعوايي و اعصاب خردي اي كه فرد تذكر دهنده در هيچ كجاي جامعه ديگه هوس تذكر دادن نكنه.
-
|2010-02-11 01:54:44 احمد - پاسخ به جناب رویا1- همانطور که در پاسخ به کامنت های بالا گفتم، قرار نیست همه مساله در سطح فردی حل بشود. بخشی بزرگی از مساله مربوط به نهادهای اجتماعی است. اما سطوح فردی و اجتماعی با یکدیگر تعامل شدید دارند.
2- نظریه اسکینر در علوم رفتاری می گوید که بهترین روش کاهش فرکانس یک عمل خاموشی است نه انتقاد و تنبیه. همین که افراد با لبخند زدن، فعل خلاف را تقویت نکنند، گهگاه درباره این رفتار زشت (یعنی تایید افراد خلافکار) حرف بزنند و تلاش کنند این مساله در جامعه به صورت آگاهانه در بیاید، بخش بزرگی از مساله حل خواهد شد. یعنی ما باید به جایی برسیم که حتی اگر یک خلافکار از شیرین کاریهایش تعریف کرد و طرف مقابل لبخند زد هر دو نفر یکباره این حرفها به یادشان بیاید و دست کم در درونشان احساس عذاب وجدان کنند. آگاهانه کردن فعل غلط، بخش بزرگی از حل مساله است.
3- در جامعه نهادهایی از قدیم بوده اند که مسوول بیدار کردن وجدان جامعه و آگاه کردن جامعه نسبت به مشکلات اخلاقی اش بوده اند. در کشور ما این وظیفه با وظیفه دینکاران ادغام شده و آنها هم که سالهاست خودشان مشغول بدترین معاصی اخلاقی هستند. عملا کسی که قرار بوده وجدان جامعه را بیدار کند خودش به خواب عمیق فرو رفته است. یک تلاش فراگیر لازم است تا نهاد مسول اخلاق جامعه از نهاد دین جدا شود. در غرب این جدایی صورت گرفته و اکنون رسانه ها مسوول بیدار سازی وجدان جامعه هستند. بخشی از ترس حاکمیت از رسانه ها، به همین مساله برمی گردد که رسانه ها می توانند وجدان جامعه را بیدار کنند و در نتیجه پلشتی ها بر آفتاب افکنده شوند.
-
|2010-02-11 02:06:48 ناشناسبحثی در باره این مقاله در بالاترین در گرفته است:
http://balatarin.com/permlink/2010/2/9/1946237
-
|2010-02-11 02:59:40 رويا - پاسخ به احمداحمد نوشت:نظریه اسکینر در علوم رفتاری می گوید که بهترین روش کاهش فرکانس یک عمل خاموشی است نه انتقاد و تنبیه. همین که افراد با لبخند زدن، فعل خلاف را تقویت نکنند، گهگاه درباره این رفتار زشت (یعنی تایید افراد خلافکار) حرف بزنند و تلاش کنند این مساله در جامعه به صورت آگاهانه در بیاید، بخش بزرگی از مساله حل خواهد شد.
يعني حتي اگه اينطور باشه هم با سكوت از كنار خلافكار رد شدن و عدم تقويت رفتار خلاف به نظرم وقتي جواب مي ده كه قبلش وجدان طرف خلافكار بيدار شده باشه و اين بي تفاوتي براش اهميتي داشته باشه و به فكر بندازه او رو.
زياد ديديم كه خلافكاري حتي با اخم بقيه هم مواجه مي شه اما با وقاحت از كنار قضيه رد مي شه تا جايي كه اگه جايي سر اين موضوع حرفي بشنوه در مقام دفاع هم برمياد.
اخلاق كه از محوريت خلع شده باشه و منفعت شخصي جاي اونو گرفته باشه چطور سكوت مي تونه موثر باشه آخه؟
-
|2010-02-11 06:17:47 مریمبه نظر من می رسد حتی جا داشت همه این مقاله اختصاص به این موضوع می داشت که واقعا چرا این اتفاق می افتد؟ در واقع در این مرحله تا دقیقا ندانیم چرا، طرح و جستجو برای راه حل عملا بی نتیجه است. نویسنده یکی از دلایل احتمالی را ذکر کرده است. ارزش تاریخا محوری "حفظ وحدت". من مورد دیگری هم به ذهنم می رسد: ما جرات نمی کنیم به فرد تذکر مستقیم بدهیم؛ چون خیلی وقت ها -حتی اگر او منافع گروهی را هم به خطر انداخته باشد- به او حق می دهیم! یا اینکه قبلا خودمان هم دور از چشم دیگران از این دودره بازی ها کرده ایم!
یک نفر می رود در اداره ای و برای اینکه یک امضای ناقابل بگیره از آبدارچی شروع می کند تا کارمند و معاون و رئیس به همه رشوه/زیرمیزی/پول چایی می دهد. اگر منصف باشید به او حق می دهید! چون در غیر این صورت تقریبا غیر ممکن است که کارش در روالی عادی راه بیفتد. روال راه نیقتادن کار است مگر اینکه خلافش ثابت بشه! خب خود ما هم به هر حال در سطوح دیگری کارهایی شبیه به این را کرده ایم. به نظرم هیچ کس نمی تواند ادعا کند که خودش پاک و منزه است...
یکی رشوه می دهد. یکی بدگویی می کند. یکی خیابان ورود ممنوع را می رود، یکی دیگر وارد طرح ترافیک می شود... شاید اینها فقط شدت و ضعف شان با هم فرق داشته باشد؛ وگرنه در اینکه همه شان خلاف قانون است و همیشه حق دیگر/دیگرانی را ضایع می کند، شکی نیست.
من نمی گویم آدمها بی تقصیرند؛ اما سیستم و نهادهای اجتماعی در جامعه ما به گونه ای تعریف شده اند که به روالی طبیعی و عادی آدم ها را به "حق خودشان" نمی رسانند؛ طراحی معیوب و پر اشکال این سیستم ها مستقیم و غیر مستقیم افراد جامعه را تشویق به نادیده گرفتن قانون می کند؛ چون در سیستم معیوبی که کژکارکردهایش بیش از کارکردهایش است آدمها به طوری سیستماتیک با ضایع شدن حق شان روبرو می شوند به جای اینکه با احقاق آن روبرو بشوند... و در نتیجه اینکه آدمیزاده موجودی حسابگر است و نفع خودش را به نفع جامعه خودش ترجیح می دهد و این می شود که داریم می بینیم...
-
|2010-02-11 07:41:06 مریممن یک دلیل دیگر هم به ذهنم می رسد:
حکومت در ایران که شاید بزرگترین و فراگیرترین "سیستمی" باشد که مردم با آن سر و کار دارند در نفس خودش بسیار ضد قانون عمل می کند.
هر وقت به کسی که قانونی را نادیده می گیرد، بگویید چرا این کار را می کنی، جواب می شنوید که: "اون گنده گنده هاش دارن می چاپن و می برن. حالا تو چشت فقط منو دیده؟! زورت می رسه برو یقه اون گنده هاش رو بگیر!"
جملاتی شبیه به این خیلی آشنایند. نه؟
-
این کامنت رو در جای دیگر نوشتم ولی الان مجبور شدم آن را اینجا هم تکرار کنم :
اگر خرد جمعی نتواند خلا ء رهبری را پر کند ،
یعنی هنوز در دوران مردان بزرگ هستیم !
یعنی هنوز نیاز به یک چوپان داریم !
چه اشکالی دارد "جنبش سبز" فرصتی باشد که با آن بتوانیم
ثابت کنیم دیگر گوسفند نیستیم ، بلکه "بنی آدمهایی " هستیم
که داریم " اعضای یک پیکر بودن " را تمرین و تجربه می کنیم !
که اگر بتوانیم به این پیکره ی واحد انسانی برسیم خود به خود
بهترین سازماندهی و هماهنگی در حرکت شکل می گیرد
نیروها هرز نمی روند و حرکتمان هم تسریع می شود
اگر جنبش سبز نتواند این دستاورد را برایمان داشته باشد
و اگر بخواهد به قیمت زد و بند کردن ، زرنگ بازی های سیاسی
ژورنالیستی و حرکت هایی از این دست به پیروزی برسد... ،
سی سال بعد مجبور خواهیم بود مانند سی سال قبل مشتهایمان
را گره کنیم .
این میوه باید برسد ، در کشوری که معضل بی سوادی و بدتر از آن کم سوادی بیداد می کند ، در کشوری که فاسد ترین اخلاق اداری یعنی پارتی بازی به عرف تبدیل شده ، اخلاق اشرافی گری ، راه صد ساله را یک شبه رفتن ، به ارزش تبدیل شده و خرافه و خرافه پرستی در حال احیاء
است ، نه می توان دمکراسی را ایجاد کرد نه می شود سوسیالیزم را پیاده نمود و نه می توان به یک عرفان اجتماعی رسید و اتفاقا این عرفان اجتماعی هست که خرد جمعی می آفریند و متعاقبا آن دو ضلع دیگر هم شکل می گیرد ، یعنی توزیع برابر ثروت و قدرت ( سوسیالیزم و دمکراسی )
Powered by !JoomlaComment 4.0 beta2
| < قبلی | بعدی > |
|---|



















bebakhshid finglish neveshtam. lap topam horoofe farsi nadare va age mikhastam ba ghalathayi ke type mikardam in comment ro befrestam kheyli gheyre ghabele khodan tar mishod.